س

سَعْدُ الْأَسْوَد

سَعْدُ الْأَسْوَد

وی از طایفه بنی سلیم و مردی سیاه و کوتاه قامت

سعد الاسود و بدشکل بود ، روزی خدمت رسول خدا (ص) آمد ، پس از سلام عرض کرد : یا رسول الله آیا

سیاهی و بدگلی من مانع بهشت رفتن من است ؟

پیامبر (ص) : نه به خدائی که جانم در قبضه قدرت اوست مادامی

که خدا را در نظر داشته و بدانچه پیامبرش آورده ایمان داری استحقاق

بهشت خواهی داشت .

سعد : به یگانگی خدا و اینکه خدائی جز او نیست گواهی دارم

و شهادت می دهم

که محمد بنده و فرستاده اوست ، پس بهره من از

اجتماع چیست پیامبر (ص) : همان بهره ای که دیگران دارند ، تو هم برادر

ایشان هستی

سعد : اگر چنین است چرا از همۀ کسانی که در حضور شما هستند. و آنانکه نیستند خواستگاری نمودم هیچ کس به وصلت و دامادی من حاضر نیست و همه به جهت سیاهی و بدگلیم مرا رد کردند با آنکه از نظر حسب و خانوادگی در میان قبیله از خاندان اصیل و جاداری هستم ؟ پیامبر (ص) : جوان به خانه عمرو بن وهب برو ، در بزن و برایشان سلام کن . پس از آنکه وارد شدی بگو : پیامبر دختر شما را

ج

سعد الاسود

١٤٢

با من تزویج کرده است . این مرد دختر بسیار زیبا و با کمالی داشت

که هنوز شوهر نکرده بود .

هنگامی که سعد آمد و گفتهٔ پیامبر را ابلاغ کرد با وضع بدی با کمال بی احترامی او را بیرون کردند، جوان از خانه بیرون آمد و راه مسجد را پیش گرفت، ولی دختر با آنکه عفیف و در پرده بود با این پیش آمد سخت ناراحت شده بدون اجازه پدر از خانه بیرون دوید و جوان را صدا زد: جوان برگرد که اگر پیامبر مرا با تو تزویج ج کرده است من به این ازدواج خشنودم و به آنچه خدا و رسولش برایم پسندیده اند

رضایت دارم .

: :

سپس پدر را صدازد پدر زود خود را نجات بده قبل از آنکه از آسمان وحی نازل گردد و ترا رسوا سازد. پدر دختر فکر کرد که بد

کرده است سراسیمه خود را حضور پیامبر رسانید

پیامبر(ص) : تو فرستاده مرا رد کردی ؟

پدر : آرى ، ولى اينك استغفار می کنم ، ماگمان کردیم که این جوان دروغ میگوید ، ولی اکنون که به امر شما بوده است ، دختر خود را به عقد او در آوردم !

پیامبر (ص) : جوان ، برو و همسر خود را تصرف کن .

جوان ببازار رفت تا وسایل عروسی بخرد و مقدمات ازدواج را ردیف کند در این بین منادی پیامبر در کوچه و بازار با جمله یاخیل الله از گبی لشکر خدا سوار شوید اعلان جهاد داد این ندا که به گوش جوان رسید از خرید لوازم عروسی منصرف شد و در عوض شمشیر و نیزه و اسبی خریداری نمود و از همانجا به قصد میدان جنگ حرکت

١٤٣

پیغمبر و یاران

ج ۳

روز جنگ سر و صورت خود را با عمامه پوشانید و وارد جمعیت مهاجرین گردید بدین جهت کسی اور ا نشناخت حتی پیامبر نتوانست اورا

بشناسد .

مدتی سواره جنگید و از بس جنگ داغ بود کسی نتوانست از نامش بپرسد تا آنکه اسبش خسته شد و از راه بماند پیاده شروع به

جنگ نمود . تا وقتی که آستین ها را بالازد تا بهتر بتواند جنگ کند پیامبر از سیاهی دست اور اشناخت پرسید : تو سعد هستی ؟ آری من سعدم ! آنقدر جنگید تا به زمین افتاد پیامبر را خبر دادند به بالینش آمد سرش را بدا من گرفت تا از دنیا رفت سپس اسب و سلاحش را برای همسرش به ارث فرستاد و فرمود : به ایشان بگوئید خدادر بهشت بهتر از دختر شمارا به او تزویج کرد ! (۱)

اسد الغابه ج۲ ص ۲۶۸

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا